کوتاه ازهمه چیز همان که تو نمیدانی

۱۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

تورازندگی خواهم کرد

تو بمان
تویی که ازمنی
من میروم
میروم تا توبمانی
تاریه هایم
طعم اکسیژن تازه بگیرد
تا قلبم بتپد
چ فرقی می کند
که در سینه ی تو
مهم زندگیست
که جریان پیدا میکند
در رگهای سرخ بودن
من میروم
اما چشمهایم را
برایت جا گذاشتم
تا زیبا ببینی
وزیبایی خلق کنی
که خدا زیباست
وزیبایی را دوست دارد
من میروم
به هربهانه ای...
که بهانه مهم نیست
مهم نشانه ایست
که از رفتنم باقی خواهد ماند
تو بمان...
31 اردیبهشت روز اهدای عضو

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

بنفشه های زرد

خودخواه،خسته،بی شکیب این همه آن چیزیست که از این

جهان برایم باقی گذاشته اند بامن مدارا کن بعدها

دلت برایم تنگ خواهد شد...

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

از اینجا که منم

فصل نبودن‌ها شبیه هیچ فصلی نیست

گاهی به باران می‌زنم، با من هوای توست


یک شب میان آرزوهایت گُمم کردی

هر شب میان خاطراتم ردپای توست



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

دسته دلقک ها


‍ دلم می‌خواست یک نفر، آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه می‌کرد:

"دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی..."


من خواستم و او گفت.

او گفت:

"دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی..."


من باورم شد.

باورم شد که دارم خواب می‌بینم.

این چشم‌های خیس را.

این شب سرد و اندوهناک را...

همه‌اش یک کابوس است...


بیدار می‌شوی و یادت می‌رود که تنهایی چقدر سخت بود.

دروغ چقدر درد داشت.

یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد.

یادت می‌رود که هیچ‌چیز ارزش ندارد.

همه این‌ها یادت می‌رود. 

لویی_فردینان_سلین



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

سال ها دور از...

وقتی باران هم یک نشانه  است
وتوچه میدانی که من همانم ...

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

لحضه تولد تو در من


.

هر وقت جایی را ترک میکنم، انگار بخشی از وجودم را جا گذاشته ام. چه مثل مارکوپولو  دنیا را بگردیم، چه از گهواره تا گور توی خانه بمانیم، فرقی نمیکند؛ برای همه ی ما؛ زندگی، رشته ای از تولدها و مرگ هاست. آغازها و پایان ها.


برای تولد لحظه ای، باید لحظه  پیش از آن بمیرد. همان طور که برای زایش "من" جدید، من کهنه باید پژمرده و خشک شود.


 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

وقتی آرزو هام تمام میشه..

من تورا  مدت هااست که فراموش کردم ؛

نه در خیالم

 و نه در لیست تماس های اخیرم... 

اما 

انگار از نوشته هایم محو نمیشوی  ؛

 من تورا فراموش کردم ،اما  

مخاطب اول نوشته هایم شدی.

  انگار قلمم توراهنوز فراموش نکرده...


۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ماهور

میم برای تو می نویسد

و من 

معمولی ترین دختر شهرم 

که عجیب ترین عاشقی کردن را بلدم...


۱۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
ماهور

شب نوشت ....

درست است که دنیا روی خوش به من نشان نداده است...

درست است که دلم از غصه لبریز است

درست است که شبهایم جان میدهم تا صبح شود

درست است خیلی ها از کنارم رفتند و تنهایم گذاشتند..

ولی هنوزم به این دلخوش هستم که مادرم را دارم...

هنوزم به این دلخوش هستم که صدای خنده مادرم را میشنوم...

سهم من از این زندگی فقط لبخند مادرم باشد مرا بس است...


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

عشق با انگشت های کشیده....

همه چیز عالی بود . عالی بود و ما نمی دانستیم خیلی چیز ها است که نمی دانیم و شاید همین ندانستن حالِ مارا خوب جلوه می داد و تظاهر به عالی بودنِ احوالات روزانه ، باری بود که هرروز صبح بیدار شده و بر دوشِ خویش می کشیدیم . همه چیز عالی بود و ما به نادانیِ خود ادامه می دادیم . کودک بودیم ، تقصیری نداشتیم ! گمان می کردیم زندگی همان شب خوابیدن ها و صبح بیدار شدن هاست . زندگی همان غذا خوردن ، مسافرت ، مهمانی و اینگونه کار هاست ! از زندگی ؛ نفس کشیدن ، خنده ، مهربانی ، محبت ، دوستی و مزاح را آموخته بودیم و باورمان این بود که جهانمان تا ابد مملو از آرامش می ماند . آنقدر در خوشی غرق بودیم که هیچگاه جرقه ای در ذهنمان آتش نمی شد که مبادا صبحی ، غمی چیزی به دل هایمان رجوع کرده و روزهای خوشِمان را تلافی کند . ما از زندگی جز لبخند چیزی ندیده بودیم ، چه بسا روزهایی که آنقَدر دم از خنده زده بودیم که دلهایمان به طورِ فجیعی درد می کرد !

زندگی ما همیشه عالی بود . تا روزی که بزرگ شدیم و باید از رفتارهای کودکانه دست می کشیدیم . باید قلبهای کوچک و ظریفمان را تبدیل به یک قلبِ قوی و مقتدر می کردیم . نق زدن را باید می بوسیدیم و در تاریخچهٔ خاطرات یادداشتش می کردیم . باید از بهانه گیری های مدام دست می کشیدیم و به دنبالِ بهانه ای برای زیستن می رفتیم . باید خاطراتِ کودکی را در پاکتِ بزرگ و قطوری جمع می کردیم و دورِ آن را سفت و محکم با چسب می بستیم تا خط و خشی روی آن نیفتد ‌. بعد از همهٔ این کار ها ، آن را در دسترس ترین جای خانه قرار می دادیم تا وقتی غم ها و غصه ها ناگهانی به سراغمان آمدند ، سریعا به سوی آن پاکت خاطرات برویم و شروع کنیم به خواندنشان ، در حینِ خواندن تجسمشان کنیم و لبخندی بر لبهای ترک خورده مان بیافرینیم !

ما اینگونه بزرگ شدیم . با از دست دادنِ شیرینی های کودکی ، با دور شدن از بازی های کودکانه ، غر زدن های بیخودی ! وقتی که بزرگ شدیم به زندگیِ واقعی پی بردیم . همان زندگی مان که با خنده و بازی و بهانه تشکیل می شد ، تبدیل به یک خانه ای از دیوارهایی با رنگهای مبهم ، سقفی از ماه و ستاره های شیشه ای ، پنجره هایی از حرف ها ، چراغی از یک نورِ متمایل به سیاه و تابلویی خالی از یک نقاشی شد .

بزرگ و بزرگتر شدیم . در گوشمان از دردهای عشق و دوست داشتن خواندند . به حرفهایشان اعتنا نکردیم ، به راهمان ادامه دادیم . چشم بستیم و به یکباره خود را در دادگاهِ عشق نظاره کردیم . شاکی قلب بود ! قلبی که روزی پاک و مهربان تر از آن نبود . مجرم چشم بود ! چشمی که بی اختیار گشاده شده بود و می نگرید و لرز را به خانهٔ این دلِ مظلوم می فرستاد ! 

در این میان ما بودیم که در دادگاه قصاص می شدیم . 

نمی دانم .. شاید دلیلش بزرگ شدنمان بود !



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهور

از شازده کوچولو



شازده کوچولو گفت: 

شاید باورت نشه!

گل با تعجب پرسید:

چیو؟

شازده کوچولو گفت:

اینکه بعضی شبا میشه نخوابید و تا صبح به تو فکر کرد...

کجایی...!

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماهور