کوتاه ازهمه چیز همان که تو نمیدانی

۴۰ مطلب توسط «ماهور» ثبت شده است

ارغوانی رنگ مورد علاقه ی تمام حرفای منه

(نویسندگی یعنی به اشتراک گذاری این بخشی از ذات انسان در اشتراک گذاری مسائل است )

سلام😊

نوشتن حس نابی هستش که قابل تعریف نیست شروع من از بلاگفا بود واما اولین بار ک خواستم چیزی بنویسم 14سالم بود یه متن ی صفحه ای از اون اولین آ که نمیخاستم جایی شنیده وخونده بشه دوست داشتم فقط واسه خودم بمونه

واما بیان: اینجا متنای نوشته میشه  درونش واقعیت ،کلمه،حتی واژه هارو میشه لمس کرد  دوستای خیلی خوبی رو شناختم ، هربار با نظراتشون به من لطف داشتن از الان میدونم خیلی دلتنگ اینجا میشم چند ماهی شاید نتونم آپ کنم و به وبلاگ آی قشنگتون سر بزنم  میتونید قطع دنبال کنید امابرمی گردم خوشحال میشم از اینکه ببینم بازم هستید 

میم.....

آدرس ایمیلم که هست

دوس ندارم بی جواب بمونه سوالی داشتین  تا فردا میتونید بپرسید 


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

من حافظم....

 چشمای تو یعنی آیینه ی خودم من بی چشای تو 

شاعرنمیشدم

حستو ازم نگیر که از هوای تو بگم من ترانه خون شدم که از 

چشای تو بگم چشمای توغزل سکوت تو یه مثنوی من حافظم اگه ترانمو تو بشنوی جز توخیال تو سفر نمیکنم زیباتر از تورو باور نمیکنم...

روزبه بمانیماه من

۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ماهور

آرزو...


11/25 
دقیقه
  آرزو کن🎈

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

من منم!؟

من همه چیز را درباره فرزندخواندگی می دانم.چون خودم فرزند خوانده هستم.

فرزند خواندگی یعنی اینکه به جای شکم مادرٍ، در قبلش رشد کرده باشی....


حقیقت عشق را تنها مادر می شناسد.



۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماهور

ساعت صفر

بیخوابی و بیدار میشی دیگ  دنیا اون دنیا نیس حتی حقیقت  رویا اون حقیقت اون رویا نیست 

شاید بیداری اما یکی تو رو خواب می بینه بیدار شدن تو رویاها سبکی سنگین اینه....

عددای رو ساعتت یک شبه جابه جا شده عقربه های شب نما انگار از جاش جداشده 

بیخوابی وبیدار میشی دیگ صدات اون صدا نیس 

بغض میکنی داد میکشی این تقصیر واژه ها نیست

رضا یزدانی     

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ماهور

بازم از شازده کوچولو عاشقشم ک....‌

بزار یه رازی رو بهت بگم 

فقط از دریچه ی قلبه❤️ که یه نفر میتونه همه چی رو ببینه 


زمانى رو که صرف گلتون میکنید 

اون رو انقدر مهم میکنه؛




۱۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماهور

تورازندگی خواهم کرد

تو بمان
تویی که ازمنی
من میروم
میروم تا توبمانی
تاریه هایم
طعم اکسیژن تازه بگیرد
تا قلبم بتپد
چ فرقی می کند
که در سینه ی تو
مهم زندگیست
که جریان پیدا میکند
در رگهای سرخ بودن
من میروم
اما چشمهایم را
برایت جا گذاشتم
تا زیبا ببینی
وزیبایی خلق کنی
که خدا زیباست
وزیبایی را دوست دارد
من میروم
به هربهانه ای...
که بهانه مهم نیست
مهم نشانه ایست
که از رفتنم باقی خواهد ماند
تو بمان...
31 اردیبهشت روز اهدای عضو

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

بنفشه های زرد

خودخواه،خسته،بی شکیب این همه آن چیزیست که از این

جهان برایم باقی گذاشته اند بامن مدارا کن بعدها

دلت برایم تنگ خواهد شد...

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

از اینجا که منم

فصل نبودن‌ها شبیه هیچ فصلی نیست

گاهی به باران می‌زنم، با من هوای توست


یک شب میان آرزوهایت گُمم کردی

هر شب میان خاطراتم ردپای توست



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

دسته دلقک ها


‍ دلم می‌خواست یک نفر، آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه می‌کرد:

"دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی..."


من خواستم و او گفت.

او گفت:

"دنیا بی‌ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی..."


من باورم شد.

باورم شد که دارم خواب می‌بینم.

این چشم‌های خیس را.

این شب سرد و اندوهناک را...

همه‌اش یک کابوس است...


بیدار می‌شوی و یادت می‌رود که تنهایی چقدر سخت بود.

دروغ چقدر درد داشت.

یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد.

یادت می‌رود که هیچ‌چیز ارزش ندارد.

همه این‌ها یادت می‌رود. 

لویی_فردینان_سلین



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

سال ها دور از...

وقتی باران هم یک نشانه  است
وتوچه میدانی که من همانم ...

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

لحضه تولد تو در من


.

هر وقت جایی را ترک میکنم، انگار بخشی از وجودم را جا گذاشته ام. چه مثل مارکوپولو  دنیا را بگردیم، چه از گهواره تا گور توی خانه بمانیم، فرقی نمیکند؛ برای همه ی ما؛ زندگی، رشته ای از تولدها و مرگ هاست. آغازها و پایان ها.


برای تولد لحظه ای، باید لحظه  پیش از آن بمیرد. همان طور که برای زایش "من" جدید، من کهنه باید پژمرده و خشک شود.


 

 

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ماهور

وقتی آرزو هام تمام میشه..

من تورا  مدت هااست که فراموش کردم ؛

نه در خیالم

 و نه در لیست تماس های اخیرم... 

اما 

انگار از نوشته هایم محو نمیشوی  ؛

 من تورا فراموش کردم ،اما  

مخاطب اول نوشته هایم شدی.

  انگار قلمم توراهنوز فراموش نکرده...


۱۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
ماهور

میم برای تو می نویسد

و من 

معمولی ترین دختر شهرم 

که عجیب ترین عاشقی کردن را بلدم...


۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
ماهور

شب نوشت ....

درست است که دنیا روی خوش به من نشان نداده است...

درست است که دلم از غصه لبریز است

درست است که شبهایم جان میدهم تا صبح شود

درست است خیلی ها از کنارم رفتند و تنهایم گذاشتند..

ولی هنوزم به این دلخوش هستم که مادرم را دارم...

هنوزم به این دلخوش هستم که صدای خنده مادرم را میشنوم...

سهم من از این زندگی فقط لبخند مادرم باشد مرا بس است...


۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

عشق با انگشت های کشیده....

همه چیز عالی بود . عالی بود و ما نمی دانستیم خیلی چیز ها است که نمی دانیم و شاید همین ندانستن حالِ مارا خوب جلوه می داد و تظاهر به عالی بودنِ احوالات روزانه ، باری بود که هرروز صبح بیدار شده و بر دوشِ خویش می کشیدیم . همه چیز عالی بود و ما به نادانیِ خود ادامه می دادیم . کودک بودیم ، تقصیری نداشتیم ! گمان می کردیم زندگی همان شب خوابیدن ها و صبح بیدار شدن هاست . زندگی همان غذا خوردن ، مسافرت ، مهمانی و اینگونه کار هاست ! از زندگی ؛ نفس کشیدن ، خنده ، مهربانی ، محبت ، دوستی و مزاح را آموخته بودیم و باورمان این بود که جهانمان تا ابد مملو از آرامش می ماند . آنقدر در خوشی غرق بودیم که هیچگاه جرقه ای در ذهنمان آتش نمی شد که مبادا صبحی ، غمی چیزی به دل هایمان رجوع کرده و روزهای خوشِمان را تلافی کند . ما از زندگی جز لبخند چیزی ندیده بودیم ، چه بسا روزهایی که آنقَدر دم از خنده زده بودیم که دلهایمان به طورِ فجیعی درد می کرد !

زندگی ما همیشه عالی بود . تا روزی که بزرگ شدیم و باید از رفتارهای کودکانه دست می کشیدیم . باید قلبهای کوچک و ظریفمان را تبدیل به یک قلبِ قوی و مقتدر می کردیم . نق زدن را باید می بوسیدیم و در تاریخچهٔ خاطرات یادداشتش می کردیم . باید از بهانه گیری های مدام دست می کشیدیم و به دنبالِ بهانه ای برای زیستن می رفتیم . باید خاطراتِ کودکی را در پاکتِ بزرگ و قطوری جمع می کردیم و دورِ آن را سفت و محکم با چسب می بستیم تا خط و خشی روی آن نیفتد ‌. بعد از همهٔ این کار ها ، آن را در دسترس ترین جای خانه قرار می دادیم تا وقتی غم ها و غصه ها ناگهانی به سراغمان آمدند ، سریعا به سوی آن پاکت خاطرات برویم و شروع کنیم به خواندنشان ، در حینِ خواندن تجسمشان کنیم و لبخندی بر لبهای ترک خورده مان بیافرینیم !

ما اینگونه بزرگ شدیم . با از دست دادنِ شیرینی های کودکی ، با دور شدن از بازی های کودکانه ، غر زدن های بیخودی ! وقتی که بزرگ شدیم به زندگیِ واقعی پی بردیم . همان زندگی مان که با خنده و بازی و بهانه تشکیل می شد ، تبدیل به یک خانه ای از دیوارهایی با رنگهای مبهم ، سقفی از ماه و ستاره های شیشه ای ، پنجره هایی از حرف ها ، چراغی از یک نورِ متمایل به سیاه و تابلویی خالی از یک نقاشی شد .

بزرگ و بزرگتر شدیم . در گوشمان از دردهای عشق و دوست داشتن خواندند . به حرفهایشان اعتنا نکردیم ، به راهمان ادامه دادیم . چشم بستیم و به یکباره خود را در دادگاهِ عشق نظاره کردیم . شاکی قلب بود ! قلبی که روزی پاک و مهربان تر از آن نبود . مجرم چشم بود ! چشمی که بی اختیار گشاده شده بود و می نگرید و لرز را به خانهٔ این دلِ مظلوم می فرستاد ! 

در این میان ما بودیم که در دادگاه قصاص می شدیم . 

نمی دانم .. شاید دلیلش بزرگ شدنمان بود !



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
ماهور

از شازده کوچولو



شازده کوچولو گفت: 

شاید باورت نشه!

گل با تعجب پرسید:

چیو؟

شازده کوچولو گفت:

اینکه بعضی شبا میشه نخوابید و تا صبح به تو فکر کرد...

کجایی...!

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
ماهور

یا باب الحوائج...

🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿

زندگی‌نامه امام موسی کاظم علیه السلام:

 

نام:موسى‏ بن جعفر.

کنیه: ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابوالحسن اوّل، ابوالحسن ماضى، ابوعلى و ابواسماعیل.

القاب: کاظم، صابر، صالح، امین و عبدالصالح.

نکته:امام موسی کاظم علیه السلام در میان شیعیان به «باب الحوائج» معروف است.

منصب: معصوم نهم و امام هفتم شیعیان.

تاریخ ولادت امام موسی کاظم:هفتم ماه صفر سال 128 هجرى. برخى نیز سال 129 را ذکر کردند.

محل تولد امام موسی کاظم: ابواء (منطقه‏اى در میان مکه و مدینه) در سرزمین حجاز (عربستان سعودى کنونى).

نسب پدرى: امام جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى‏طالب علیهم السلام.🏴


شهادت هفتمین اختر کهکشان امامت 

#تسلیت_باد

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
ماهور

تایم سوخته

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
ماهور

بانوی بهمن می نویسد


سی چهل سال بعد،در یکی از روزهای تابستانی داغِ زندگی ات به یاد من خواهی افتاد.

روزی که حتی برای یک دقیقه هم که شده به من فکر خواهی کرد.

کنجکاو میشوی که در چه حال ام؟!سعی میکنی چهره ام را به یاد آوری.

نمیدانم موفق خواهی شد یا نه.

نمیدانم آن روزها به این حرفم رسیده ای که "هیچ چیز را جدی نگیر و درگیر نشو"یا نه!

ایمان دارم به این فکر خواهی کرد که چه قدر همه چیز زود گذشت...

دستی روی چین و چروک های روی صورتت میکشی،از جایت بلند میشوی،آدم های دور و برت را میبینی.

افرادی که حال عضو خانواده ی تو هستند.

چهره ی همه ی شان را به خوبی میتوانی درون ذهنت تصور کنی.

مشغول حرف زدن با آن ها میشوی و به یکباره چهره ی مات و تاریک ام از ذهنت بیرون می رود.

دوباره مرا فراموش میکنی.

برای چند سال دیگر؟! نمیدانم.


.


۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱
ماهور